داستان رفتن از خانه قسمت اول
دو سه روز از ماه رمضون نگذشته بود یه سرویس واسه بابام بردم میدون فردوسی یکم بالاتر از دانشگاه خودم، همون اول ده تومن بابتش گرفته بودم،تو اتوبوس که به سمت تهران می رفتم به بابام اس دادم که مارمولک چه قد گرفتی که ده تومنشو دادی به من... می دونستم بابام بیشتر گرفته بود، انتظار داشتم همشو بده به خودم آخه اصلا پول نداشتم حتی واسه کرایه ماشین چند روز به تهران... البته بابام نمی دونست که من پولام ته کشیده، همیشه میگفت که پول خواستی بگو! اما خب در عوض احترام می خواست و یه سلام که وقتی از بیرون وارد خونه می شد بهش بدم... خداییش چیزی که می خواد حق پدریشه اونقد که چه عرض کنم اصلا بیراه نمی گفت.. خلاصه...
شب در حالی که سر سفره در حال تناول غذای حلال بودیم بهش دوباره گفتم چه قد گرفتی؟ و اون گفت چه کار داری چقد گرفتم یه میلیون... و من مرتب می گفتم وجود داشته باش، رو راست باش با لحن خنده و اون هم در حالی که سرش پایین بود و قاشق غذا رو توی دهنش قرار می داد می خندید... اصلا حواسم به این نبود که حداقل باید کمیسیونشو میدادم،بحث بی پایانی رو راه انداخته بودم که هیچ نتیجه ای جز ناراحتی نداشت، اصلا یادم نمی آد که چه شد یهو همه چی بهم ریخت .. یه چیزی بابام می گفت منم چشامو درشت میکردمو دوتا میزاشتم روشو با صدای بلند طبق معمول سرش داد می زدم، این عادت بدمو از پدر بزرگ پدری به ارث بردم که موقعی که ناراحتم و دارم جروبحث میکنم بدون توجه به مخاطبم طوری داد میزنم و هوار میکشم که هر کی ندونه پیش خودش میگه اینا دشمنیه چندین ساله دارن انگار نه انگار که پدر و پسرن نا سلامتی.
بابام می گفت باید سرویس ببری پول چیه تو این خونه داری زندگی می کنی من خرجتو دارم میدم باید ببری ،منم می گفتم که هیچ بایدی واسه من وجود نداره ... گفتم اخلاق منو که می دونی چرا بهم سرویس میدی و اون در حالی که ایستاده بود و من نشسته بودم رو زمین، بابای سرم میومد و در حالی که با دست اشاره میکرد می گفت که باید ببری، و موقعی که من جوابش رو میدادم به سمت من یورش می آورد و میخواست منو بزنه که یکی دوبار برادرا و مامانم مانعش میشدند اما وقتی که از دست اونا در میرفت با دستای سنگینش یه دلی از عزا در می آوردو به یاد بچگیام حسابی از خجالت سر و بدنم در میومد... یه جون بیست و هفت ساله رو جلوی بچه های کوچیکتر و مامانش بزنی جوری که داری دشمنتو از پا درمی یاری...
بابام وقتی عصبانی میشه و اون رگ سیدیش بالا میزنه دیگه نمیدونه چیکار میکنه شایدم میدونه نمی دونم.. جوشیه ... کسی که تو این چندین ساله یه کلمه حرف زشت هم از دهنش بیرون نیومده دیگه هر حرفی رو میزنه... من بهش میگفتم تو بزن اما من کاری نمیکنم می گفت نمیتونی کاری کنی میگفتم تو حیوونی و اون دوباره به طرف من میومد و باز بقیه از اطراف میومدن که مانع از نزدیک شدن پدرم به من بشن اما به هر حال ... بی خیال کتک خوردن که تعریف کردن نداره ... خداییش هر چی زد برخلاف دفعه های پیش من هیچی نگفتم و می گفتم بیا بزن... آخرین باری که زد دو سانتیه من جلوی در اتاقم ایستاده بود و ستشو آورد بزنه که زد و کشیده ای زد که دیگه دردی نداشت نمی دونم چرا اما دردی حس نمیکردم... گفت این شامی که می خوری در حالی که به سفره پهن شده رو زمین اشاره میکرد حرامه به خدا حرامه میگفت شب تا صبح کامپیوترت روشنه برق مصرف میکنه حق نداری که دیگه روشنش کنی، بابام می دونست نقطه ضعف من کامپیوترمه تقی به توقی میخورد میومد سراغ کامپیوترم که بندازه بیرون ، میگفت اگه ساکت نشی کامپیوترتو پرت میکنم تو خیابون... خفه شو .... در حالی که مثه ورزشکارا که چند کیلومتر و دویدن خسته نفسشون بیرون می دن توی خونه مثه این شیرای پیر قدم می زد هوای تو ششهاشو بیرون میداد و یه جورایی نفس میگرفت واسه دور بعد....
اومدم تو اتاقم که وسایلمو جمع کنم و واسه همیشه برم از خونه پدری، پوسترامو از دیوار کندم و مانیتور و کیس هم از روی میز آوردم پایین تا فردا بزارم تو کارتن... بیشتر پوستر فیلمام رو پاره کردم... بعد از مدتها گریه میکردم یه دله سیر گریه کردم توی مدتی که تو اتاقم با چشمای گریون مشغول جمع کردن اسبابام بودم اون اتاق مرتضی و مجتبی داشتن با بابام جروبحث میکردند...
داروندارم همه رو ریخته بودم وسط اتاق تا فردا بسته بندیشون کنم، شادی واسم شامو آورد اما نخوردم، از گلوم پایین نمی رفت وقتی گفت به خدا این شام حرومه دیگه چه جوری میتونستم لب به اون غذا بزنم،با اینکه روزه هم بودم و افطار هم چیز زیادی نخورده بودم اما نتونستم... شب سختی بود در حالی که پاهامو جمع کرده بودم تو خودم آخه سر تختم شلوغ بود نمی تونستم خوب پامو دراز کنم حوصله هم نداشتم برشون دارم تا بتونم راحت بخوابم، تمام شب توی خواب همون حرفا رو بابام به شکل دیگه ای بهم زد تو فاصله ساعت دو تا پنج که بیدار شدم انگار که فیلمو از یه زاویه دیگه هم گرفته بودند...
در جامعه ای زندگی می کنیم که یا باید خودت را با سرگرمی این روزها به ظاهر مشغول نگاه داشت و یا باید سکوت کرد و راه را برای هر کس و ناکس باز نگاه داشت. تنها راه حرف زدن آن هم اگر یرایت سدی نباشند وبلاگ است که دیگر کمتر کسی سراقش را میگیرد.